حالم بهم میخوره از این روزای کشدار و بی رمق تابستون که عمرا خیال شب شدن ندارن و هرکاری میکنی بازم بسی وقت کافی واسه انجام کارای دیگه داری و برعکس شباش که یه کم بیدار میمونی تا تو خلوت و آرامشش به خودت و زندگیت و حال و روزت فکر کنی، تا میای ببینی که کجای زندگی موندی و از کجا داری واسه گذشته هات دست تکون میدی سریع صدای اللهاکبرش درمیاد و دیگه اجازه تصور آینده رو بهت نمیده که چی، که آینده فعلا همین روزای کشدار و بی رمقه...
پا در هوا و معلق موندم تو این روزای برزخی!
من: دلم یه کم عصر حجر میخواد، نه، عصر حجر نه، دلم یه جای بی تمدن و دور از ماشین میخواد، اصلا دلم بی انسانی میخواد. همین. یه جا که بوی آدمیزاد ازش ساطع نشه. از اون جاها که صبحاش پر از مه و غروباش رنگارنگه. دلم میخواد با صدای خروس از خواب پاشم برم گاو بدوشم بعدش برم سراغ باغچه و علفای هرز رو با طمأنینه و در کمال خونسردی از دل خاک درآرم بعدش بزنم به جنگلی که تهش یه رودخونهست. اونوقت تا خود غروب کنار رودخونه بشینم و فقط و فقط به صدای جریان آب گوش بدم و...
اون: احیانا لب رودخونه منتظر شاهزاده با اسب سفید که نیستی ؟!
من: نه بابا، شاهزاده هم هرچقدر اصیل باشه باز آدمیزاده دیگه گفتم که دلم هیچ ابولبشری نمیخواد!
اون: فقط میخواستم بهت بگم که حواست باشه اگرم یهو دلت خواست دیگه اسب داراش پیدا نمیشن اگه یکی با الاغی خری چیزی اومد بدون که خودشه همونه که بهش میگن شاهزاده، از دست ندیشاآ، خره پشیمون میشی...
من: ممممممممممممممممم...(خدایا با کی درددل میکنم من!!!)
پ.ن.۱: بیخبر رفتن نتیجش میشه بیخبر برگشتن؛)
پ.ن.۲: فعلا با همین قالب استیجاری سر میکنی٬ اه اه اه چقد داغونه :((