| امان نداد... |
| ساعت ٧:۳٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠ |
|
آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریههای عقدهگشا در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست (قیصر امینپور) * همیشه وقتی از یه مهمونی دارم برمیگردم خونمون، همچین ذوقمرگم که نگو، مخصوصا اگه خیلی وقت از خونه دور باشم، ولی یه جاهایی هم هست که چون صابخونه رو خیلی دوست دارم وقتی دارم برمیگردم یه بغض خفهکننده راه گلومو میبنده دیگه حتی امون خداحافظی هم بهم نمیده. وقتی هم برمیگردم خونه دلتنگی داغونم میکنه... * سارا رفته مشهد. از تو صحن بهم زنگید و گفت گوشی رو میگیرم رو به حرم هر چه میخواهد دل تنگت بگو... چی داشتم بگم؟؟؟ یعنی داشتما ولی با امام رضا قهرم. نمیدونم چه خبطی کردم که 8 ساله دعوتم نکرده. تو این 8 سال روی ایرانگردی رو سفید کردم ولی یه بارم مشهد نرفتم. چرا؟؟؟ مامان و بابا تنهایی قسمتشون میشه میرن نمیدونم چرا پای من یکی بسته شده. حتما دیگه دوسم نداره!!! منم باهاش قهلم :( پ.ن.1: عید بندگیتون مبارک! هر کی خواست روز عیدی دعام کنه خواهشا یه اراده آهنین از خدا واسم بخواد، همین :) پ.ن.2: خدایا! چشماتو از من برندار/ من مات تصویر توام... پ.ن.3: عاشق این مناجاتم، وقتای سحر بدجوری با این مناجاتِ عاشقانه بهت دل میدادم، پس به پاس این مناجات، دلمو بهم پس نده. پیش خودت باشه. تو بیشتر هواشو داری، من حیف و میلش میکنم...
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |
| پیامک بلاگ |
|
|

