خداحافظ خاطره!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳  

* بعد دو سال بی رایتری و پر کردن هارد و تحمل کردن پیغام مسخره فول بودن درایوها و از این دست زجر کشیدنها... بالاخره صاحب یک دستگاه دی وی دی رایتر گشتیــــــــم و کلی فضای خالی تو دل و روده و ریه این کامی بدبخت ایجاد نمودیم. آخـــــــــــیش نفسش بالا اومد بچم :دی

* توضیحات بند بالا بهونه ای شد تا طرح امنیت اجتماعی رایانه ای رو جهت پاکسازی رایانه ام از یک سری فایلهای اراذل و اوباش اعم از عکس و متن و آهنگ که فقط و فقط به درد وقتایی میخورد که مازوخیسمی خونم میزد بالا و یک سری خاطرات مزخرف رو زنده میکرد، شیفت+ دیلیت کنم و به دیار باقی بفرستم. عجب مولتی مدیا مازوخیستی بودم مــــــــــــــــــــــــن :پی

* پس از اجرای طرح بالا و برقراری امنیت همه جانبه نمیدونم خبر این پاکسازی از کجا به همراه اول عزیزم رسید که بیچاره از ترس آب و روغن قاطی کرد. دکمه بازگشت و دیلیتش هیچ رقمه کار نمیکنه، هر کاری کردم درست نشد که نشد. منم که ذهن فنیم پویا!!!  زدم ریست آلش کردم و همممممممممممه اس ام اس های خوچگلم از دوس جونای مهلبونم رو از دست دادم و یه عالمه از خاطرات اس ام اسیم هم پاک شد :(

* خلاصه که الان ایــــــــــــــن هوا  >===
لبخند===<  بی خاطره ام :دی  البته خوشحالم چون زیادی بهشون توجه میکردم چه به خوباش چه بداش! و کلی وقت گرانبهامو میگرفتن. میخوام تو خونه تکونی امسال خاطرات تو کمدی هم آتیش بزنم و دیگه  رااااااااااااااااااااحت :دی  آخه کدوم عاقله زنی پوست شکلاتی که فلان روز با بهمانی رفته بود بسار جا نیگر میداره که من نیگر دارم؟؟؟!!!
خاطره اگه بخواد موندگار بشه تو ذهن ثبت میشه، دیگه نیازی به جمع کردن این آت آشغالا نیس خوب، هست؟!...
فقط با این موبایل بی دکمه بازگشت چه کنم؟ بابا زندگی دکمه بازگشت نداشت، دیگه موبایل که دااااااااااااشت :((

 


پ.ن: تا اطلاع ثانوی پ.ن هم نداریم :)


کلمات کلیدی: خاطره
 
کودکانه
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢  

و من هنوز

در کوچه پس کوچه های روزهای کودکی‌ام

در پی یافتن سرنخی از بادبادک بازیگوش زندگی

روزگار میگذرانم...

 


پ.ن: سالها رفت و بدان سیرت و سانست که بود!


 
امان از دل
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤  

خیلی بده که هیچ حوصله اطرافیان حاضرتو نداشته باشی و دلت هوای اونایی رو بکنه که سه جلسه غیبتشون فول شده و دیگه حق حضور ندارن...
باید بخشید و اجازه حضور داد یا ویار دل رو باید کُشت؟!...


 
روزای برزخی
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧  

    حالم بهم میخوره از این روزای کشدار و بی رمق تابستون که عمرا خیال شب شدن ندارن و هرکاری میکنی بازم بسی وقت کافی واسه انجام کارای دیگه داری و برعکس شباش که یه کم بیدار میمونی تا تو خلوت و آرامشش به خودت و زندگیت و حال و روزت فکر کنی، تا میای ببینی که کجای زندگی موندی و از کجا داری واسه گذشته هات دست تکون میدی سریع صدای الله‌اکبرش درمیاد و دیگه اجازه تصور آینده رو بهت نمیده که چی، که آینده فعلا همین روزای کشدار و بی رمقه... 

    پا در هوا و معلق موندم تو این روزای برزخی!

    من: دلم یه کم عصر حجر میخواد، نه، عصر حجر نه، دلم یه جای بی تمدن و دور از ماشین میخواد، اصلا دلم بی انسانی میخواد. همین. یه جا که بوی آدمیزاد ازش ساطع نشه. از اون جاها که صبحاش پر از مه  و غروباش رنگارنگه. دلم میخواد با صدای خروس از خواب پاشم برم گاو بدوشم بعدش برم سراغ باغچه و علفای هرز رو با طمأنینه و در کمال خونسردی از دل خاک درآرم بعدش بزنم به جنگلی که تهش یه رودخونه‌ست. اونوقت تا خود غروب کنار رودخونه بشینم و فقط و فقط به صدای جریان آب گوش بدم و...
    اون: احیانا لب رودخونه منتظر شاهزاده با اسب سفید که نیستی ؟!
    من: نه بابا، شاهزاده هم هرچقدر اصیل باشه باز آدمیزاده دیگه گفتم که دلم هیچ ابولبشری نمیخواد!
    اون: فقط میخواستم بهت بگم که حواست باشه اگرم یهو دلت خواست دیگه اسب داراش پیدا نمیشن اگه یکی با الاغی خری چیزی اومد بدون که خودشه همونه که بهش میگن شاهزاده، از دست ندیشاآ، خره پشیمون میشی...
    من: ممممممممممممممممم...(خدایا با کی درددل میکنم من!!!)


پ.ن.۱: بیخبر رفتن نتیجش میشه بیخبر برگشتن؛)
پ.ن.۲: فعلا با همین قالب استیجاری سر میکنی٬ اه اه اه چقد داغونه :((

 


 
امان نداد...
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠  

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه‌های عقده‌گشا در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

(قیصر امین‌پور)

* همیشه وقتی از یه مهمونی دارم برمیگردم خونمون، همچین ذوقمرگم که نگو، مخصوصا اگه خیلی وقت از خونه دور باشم، ولی یه جاهایی هم هست که چون صابخونه رو خیلی دوست دارم وقتی دارم برمیگردم یه بغض خفه‌کننده راه گلومو میبنده دیگه حتی امون خداحافظی هم بهم نمیده. وقتی هم برمیگردم خونه دلتنگی داغونم میکنه...  
حالا فکر کن میخوام از مهمونی کسی برگردم سر خونه زندگیم که نه تنها عاشقانه دوسش دارم بلکه عاشقانه میپرستمش البته سعی میکنم...
خدایا نشد، نشد اون چیزی که میخواستم. اینقدر چشام محو دکوراسیون و تزئینات خونه بزرگ و قشنگت شد، اینقدر گرم صحبت و خوش‌و‌بش با مهمونای دیگه‌ت بودم که از خودت و خودم غافل شدم... نشد یه گوشه دنج پیدا کنم و بشینم باهات دو کلمه حرف حساب بزنم و بگم تموم اون چیزایی که ته دلم مونده. تموم اون حرفایی که تنها شنونده‌ش خودتی و خودت...اه، لعنت به من! امسالم نشد از اون همه نعمتایی که تو سفره‌ رنگینت چیده بودی خوب استفاده کنم و لذت ببرم. فقط چشمم زرق و برقو دید و بس!!! نشد...
خدایا الان تو غروب جمعه آخرین روز ماه مهربونت دارم اعتراف میکنم نمیتونم! خدایا بدون تو نمیتونم از هیچ پله ای بالا برم، یعنی اگه نباشی پشتم و هوامو نداشته باشی نه تنها بالاتر نمیرم که از اون بالا با سر میخورم زمین طوریکه دیگه حتی نمیتونم رو پاهام بایستم... خدایا اعتراف میکنم که اراده‌م از یه مورچه 2 میلیمتری هم کمتره، اینقدر بهت قول دادم و زدم زیرش ولی هر بار ندید گرفتی و چشمپوشی کردی که دیگه یاقی شدم. خدایا اعتراف میکنم که جنبه ندارم. جنبه اینهمه لطف و کرمت رو ندارم. غرق میشم توش و خودم و خودت رو فراموش میکنم. خدایا اعتراف میکنم که بدون تو هیچم و با تو..
میدونم سفره مهربونیت بعد از این ماه هم پهنه و پابرجا، ولی میترسم، میترسم بگی دیر اومدی به سلامت...
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم

* سارا رفته مشهد. از تو صحن بهم زنگید و گفت گوشی رو میگیرم رو به حرم هر چه میخواهد دل تنگت بگو... چی داشتم بگم؟؟؟ یعنی داشتما ولی با امام رضا قهرم. نمیدونم چه خبطی کردم که 8 ساله دعوتم نکرده. تو این 8 سال روی ایرانگردی رو سفید کردم ولی یه بارم مشهد نرفتم. چرا؟؟؟ مامان و بابا تنهایی قسمتشون میشه میرن نمیدونم چرا پای من یکی بسته شده. حتما دیگه دوسم نداره!!! منم باهاش قهلم :(


پ.ن.1: عید بندگیتون مبارک! هر کی خواست روز عیدی دعام کنه خواهشا یه اراده آهنین از خدا واسم بخواد، همین :)

پ.ن.2: خدایا! چشماتو از من برندار/ من مات تصویر توام...

پ.ن.3: عاشق این مناجاتم، وقتای سحر بدجوری با این مناجاتِ عاشقانه بهت دل میدادم، پس به پاس این مناجات، دلمو بهم پس نده. پیش خودت باشه. تو بیشتر هواشو داری، من حیف و میلش میکنم...


 
چنگولک بازی شبانه
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٠  

* این دفعه دومیه که تو خواب به صورتم چنگ میزنم، اونم نه یه چنگ سطحی در حد یه خش کوچیک بلکه یک خراش عمیق، حدود سه ماه پیش یه روز صبح از خواب پاشدم دیدم رو صورتم دو تا خط خون خودنمایی میکنن. دیشبم خونه بچه ها بودم. بعد از اینکه دوست جون ماجرای یه قتل واقعی و خواب ترسناکی رو که دیده بود واسم تعریف کرد خوابم برد و  2 ساعت از خوابم گذشته بود که حس کردم گوشه لبم به طرز خفنگی میسوزه و دستم روشه و دارم میخارونمش. بیدار شدم رفتم تو آینه دیدم بـــــــــــــــــــــــــله جاتون خاااالی زدم خودمو ناکوت کردم تو خواب. سه جای صورتمو خونین و مالین کردم :( الانم میسوزه بشددددددددت :((  نمیدونم چه مرگم شده، هرچی هم فکر میکنم یادم نمیاد چه خوابی میدیدم که همچین جفایی در حق صورت بدبختم کردم... فکر کنم دیگه کم کم دارم دکتر لازم میشم ؛) کارم به جایی رسیده که تو خواب خودزنی میکنم:(  اینجوری پیش بره بعید نیست یه شب رگمم بزنم و خودمو از نعمت زندگی محروم کنم...

حالا کم درد و مرض رو صورتم عارض میشد اینم شده قوز بالا قوز. تا یه کم گرمی میخورم، جوش میزنم تو مایه های زیگیل، با یه سرماخوردگی کوچولو تب خال میزنم کنج لب و اخیرا رو پر دماغ، یه جا که بخوابم در و پنجره ها باز باشه و توری و حفاظ و اینا نداشته باشه دراکولا(اینجاییا بهش داراکولا هم میگن!) جون صاف میاد رو صورت من یادگاری مینویسه. این آخریم که دیگه نور علا نوره. قربونت برم خدا فقط تا حالا آب جوش رو صورتم نریخته که اونم یحتمل همین روزا میریزه دیگه، نه؟؟؟ :دی

* آآآآخی حاج آقا بعد مدتها مجردی اومد خونمون. بعد فوت مادربزرگ همیشه یکشنبه ها نوبت ما بود که ناهار میومد خونمون و شب بابا میرفت پیشش. بعد که مزدوج شد تنهایی نیومده بود خونمون که بالاخره امشب اومد. اینقده میچسبه هی سوالای تکراری میپرسه و خاطرات قدیمیشو که شونصد بار شنیدی و تعریف کرده دوباره تعریف میکنه! حاااااااااااااال میده، عالمی دارن واسه خودشون :پی دو سه روزه فشارش نوسانات زیاد داره، امیدوارم مشکلی پیش نیاد... این کنکورای لعنتی من بگی نگی نحس تشریف دارن! سال اول که کنکور کارشناسی داشتم و قبول نشدم آقاجون مهربون رفت، سال بعدش که پشت کنکور بودم حاج خانوم پر کشید، الانم که کنکور ارشد دارم، خدا ختم بخیر کنه...


پ.ن.۱: دراکولا یه حشره ست که تو تابستونای شمال فت و فراوونه، ولی انگار فقط رو صورت من تردد میکنن!!! اگه کاری به کارش نداشته باشی کاری به کارت نداره ولی همچین که دستت بهش بخوره زهرشو دو لُپی میپاشه روت. زخمشم یه چیز تو مایه های سوختگیه، چرک میکنه خــــــــــــــــفنگ. اومدین شمال مراقب باشین و هوس نکنین تو فضای باز و هوای آزاد بخوابین...
پ.ن.۲: دیگه باید به مامان بگم شبا وقت خواب قنداقم کنه و دستامو ببنده تا آسیببی به خودم نرسونم :دی
پ.ن.۳: محض تنبیه ناخونا رو از ته گرفتم. حقشونه٬ اوهوم...
پ.ن.۳: حالا شب قدری این اشکای شورم بریزه رو این زخمای ناجور که جیغم میره هوا :پی

 
چکمه رضاخانی
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳  

* بعد از کلی برم نَـرَم آخرش امروز جیب باباهه رو خالی کردم و رفتم موسسه آموزش عالی ... واسه چی نگم!! اینجا مگه چند تا ویزیتور داره که حالا تبلیغات بشه و من سرم بی کلاه بمونه؛) "پارسه" دیگه، واسه آزموناش ثبت نام کردم. با اینکه اصلا دلم نمیخواست برم، برای اینکه فردا پس فردا رتبه یک که آوردم! همه جا هی اسمو عکسو فیلمو اینام پخش میشه که فلانی عضو خانواده بزرگ پارسه بود و از خدمات موسسه ما استفاده کرد و از این دست مزخرفات :دی  ولی دیدم اینجور که پشتم تو باده و داره به باد خوردنش ادامه میده، باید یه فکر اساسی به حالش بکنم. یه جورایی واسه درس خوندن عادت کردم اون چکمه رضاخانی بالا سرم باشه، اینجوری نبودما بعد این 4 سال تحصیل تو دانشگاه اینجوری شدم :(  بالاخره "دانشگاه" مبدا تحولاته دیگه، تحول مام این مدلی از آب در اومد (شانس داشتم که اسمم میشد لُپ‌لُپ) گفتم حالا بدم نیست، یه جهتی هم به درس خوندنم میده و حداقلش اینه که بخاطر پولی که دادم مجبور میشم درست درمون بخونم. البته تصمیم گرفتم 120 امتیازشو بیارم تا پول آزمونا رو بهم برگردونن، اوهوم :پی  ولی خداییش اسراف نیست 75 تومن بدم فقط بخاطر جزوه هایی که از صدقه سر داداش و دوستا دو سری اصلشو دارم...

* وای که چقد آدم احساس پیری میکنه وقتی 9 ترمه میشه و میره دانشگاه :(  همه نی‌نی همه کوچولو... ممممممممممممممم :(( دانشکده خودمون که مث همیشه تا ده پونزده مهر سوت و کوره، یعنی هستنا ولی خوب زیاد شلوغ نیست، همه انگار کل تابستونو میذارن میخوان این 10 روز مهر برن تعطیلات! دانشکده علوم پایه بد نیست، شاید چون داخل شهره شلوغتر میشه. منم دیروز هلک هلک رفتم کتابخونه پایه مثلا درس بخونم. ولی دخترخاله کوچیکه فیزیک همونجا قبول شده، با هم تو دانشکده گشت زدیم و به سال صفریا خندیدیم، اونم کم نمیاورد و میخندید انگار نه انگار خودشم آره :دی  ولی خیلی بده بین اونهمه نی‌نی باشی، قیافه‌ها ناآشنا، تازه یه جورایی فک کنی جای بقیه رو تنگ کردی و داری حقشونو میخوری... جوونی کجایی که یادت بخیر، چه برو بیایی داشتیم، چه جمعهایی داشتیم، میرفتیم دانشکده تا چشم کار میکرد آشنا میدیدی ولی الان باید اینقدر چشم بچرخونی تا یه غریبه سال پایینی رو ببینی و دلت خوش باشه که یه آشنا دیدی... چی بودیم چی شد!!!