آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریههای عقدهگشا در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
(قیصر امینپور)
* همیشه وقتی از یه مهمونی دارم برمیگردم خونمون، همچین ذوقمرگم که نگو، مخصوصا اگه خیلی وقت از خونه دور باشم، ولی یه جاهایی هم هست که چون صابخونه رو خیلی دوست دارم وقتی دارم برمیگردم یه بغض خفهکننده راه گلومو میبنده دیگه حتی امون خداحافظی هم بهم نمیده. وقتی هم برمیگردم خونه دلتنگی داغونم میکنه...
حالا فکر کن میخوام از مهمونی کسی برگردم سر خونه زندگیم که نه تنها عاشقانه دوسش دارم بلکه عاشقانه میپرستمش البته سعی میکنم...
خدایا نشد، نشد اون چیزی که میخواستم. اینقدر چشام محو دکوراسیون و تزئینات خونه بزرگ و قشنگت شد، اینقدر گرم صحبت و خوشوبش با مهمونای دیگهت بودم که از خودت و خودم غافل شدم... نشد یه گوشه دنج پیدا کنم و بشینم باهات دو کلمه حرف حساب بزنم و بگم تموم اون چیزایی که ته دلم مونده. تموم اون حرفایی که تنها شنوندهش خودتی و خودت...اه، لعنت به من! امسالم نشد از اون همه نعمتایی که تو سفره رنگینت چیده بودی خوب استفاده کنم و لذت ببرم. فقط چشمم زرق و برقو دید و بس!!! نشد...
خدایا الان تو غروب جمعه آخرین روز ماه مهربونت دارم اعتراف میکنم نمیتونم! خدایا بدون تو نمیتونم از هیچ پله ای بالا برم، یعنی اگه نباشی پشتم و هوامو نداشته باشی نه تنها بالاتر نمیرم که از اون بالا با سر میخورم زمین طوریکه دیگه حتی نمیتونم رو پاهام بایستم... خدایا اعتراف میکنم که ارادهم از یه مورچه 2 میلیمتری هم کمتره، اینقدر بهت قول دادم و زدم زیرش ولی هر بار ندید گرفتی و چشمپوشی کردی که دیگه یاقی شدم. خدایا اعتراف میکنم که جنبه ندارم. جنبه اینهمه لطف و کرمت رو ندارم. غرق میشم توش و خودم و خودت رو فراموش میکنم. خدایا اعتراف میکنم که بدون تو هیچم و با تو..
میدونم سفره مهربونیت بعد از این ماه هم پهنه و پابرجا، ولی میترسم، میترسم بگی دیر اومدی به سلامت...
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم
* سارا رفته مشهد. از تو صحن بهم زنگید و گفت گوشی رو میگیرم رو به حرم هر چه میخواهد دل تنگت بگو... چی داشتم بگم؟؟؟ یعنی داشتما ولی با امام رضا قهرم. نمیدونم چه خبطی کردم که 8 ساله دعوتم نکرده. تو این 8 سال روی ایرانگردی رو سفید کردم ولی یه بارم مشهد نرفتم. چرا؟؟؟ مامان و بابا تنهایی قسمتشون میشه میرن نمیدونم چرا پای من یکی بسته شده. حتما دیگه دوسم نداره!!! منم باهاش قهلم :(
پ.ن.1: عید بندگیتون مبارک! هر کی خواست روز عیدی دعام کنه خواهشا یه اراده آهنین از خدا واسم بخواد، همین :)
پ.ن.2: خدایا! چشماتو از من برندار/ من مات تصویر توام...
پ.ن.3: عاشق این مناجاتم، وقتای سحر بدجوری با این مناجاتِ عاشقانه بهت دل میدادم، پس به پاس این مناجات، دلمو بهم پس نده. پیش خودت باشه. تو بیشتر هواشو داری، من حیف و میلش میکنم...